تبليغاتX
قصه های یک عبور سبز تا غروب بودنم ...

قصه های یک عبور سبز تا غروب بودنم ...

آه خدای من! شبیه هیچ شده ای! چهره ات را به خاک بسپار

شاید باید رفت با کوله ای از دلتنگی ... خداحافظ

خداحافظ ...

خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها

خداحافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی

خداحافظ گلم، خوبم، خواهرم

خلاصه ی هرچه همین هوای همیشه ی عصمت!!!

خداحافظ ای خواهر بی دلیل رفتن ها

خداحافظ !...

 

حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه باداباد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که مارا ندیده اند.

پس با هر کس از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی

نمی خوهم آزردگان ساده ی بی شام و بی چراغ

از اندوه اوقات ما باخبر شوند!

قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود

قرار ما به سینه ی سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود

پس بی جهت بهانه میاور

که راه دور و

خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!

نه ...

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار باد بیاید

بگذار از قرائت محرمانه ی نامه ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند

دیدار ما همان ساعت معلوم دلنشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!

 

حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه ی عصمت خواهی رساند.

یادت نرود گلم

به جای من از صمیم همین زندگی

سراروی چشم به راه ماندگان مرا ببوس!

دیگر سفارشی نیست

تنها، جان تو و جان پرندگان پربسته ای که دی ماه به خانه می آیند

خداحافظ !!!

"سید علی صالحی"

 


پ.ن: آرزوی نبودن روزی که هیچ به یاد نیاورم پاکی و صداقت و صمیمیت و خنده های خنده آگین کودکی ...

پ.ن: سرزنش ممنوع ...

پ.ن: تنها به پیشانی ات بوسه میزنم ... میروم شاید خیس این باران شوم

 

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/20ساعت 12 PM  توسط هستی  |